۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

تاثیر نماز صبح در جلوگیری از سکته قلبی

نتایج یک تحقیق جدید علمی نشان می‌دهد ادای بوقت نماز صبح ، بهترین راه برای پیشگیری و درمان بیماریهای قلبی و تصلب شرائین است.
 به گزارش واحد مرکزی خبر به نقل از روزنامه اردنی الحقیقه الدولیه، نتایج این تحقیق علمی تائید کننده نتایج تحقیق علمی دیگری است که سال گذشته منتشر شد.
 شماری از متخصصان انجمن پزشکان قلب اردن با اعلام نتایج این تحقیق افزودند: ادای بوقت نماز صبح به درمان بیماری های قلبی و تصلب شرائین کمک می کند. گرفتگی عضله قلب باعث سکته قلبی و تصلب شرائین نیز عامل سکته مغزی است.
نتایج این تحقیق که روز یکشنبه در امان منتشر شد نشان می‌دهد انسانی زمانی که مدت زمان طولانی می‌خوابد
 تپش قلبش به میزان زیادی کاهش می یابد و به پنجاه تپش در دقیقه می‌رسد.
 زمانی که تپش قلب کاهش می یابد گردش خون نیز در عروق و رگها به شدت کند می شود و همین موضوع به رسوب املاح و چربیها در دیواره های عروق و رگها به خصوص در عروق قلب منجر می شود و به انسداد آن می انجامد.
 تحقیقات علمی و پزشکی نشان می‌دهد گرفتگی قلب از خطرناکترین بیماریهاست و عامل اصلی بیماری تصلب شرائین و انسداد شاهرگ نیز خواب طولانی مدتی در طول شبانه روز است.
 تحقیقات علمی مرکز ملی مطالعات مصر نیز نشان داده است نماز صبح در اول وقت به فعالسازی سلولهای بدن انسان منجر می شود و و نمی گذارد انقسام سلولی به وجود اید . انقسام سلولی به بیماریهای سرطانی منجر می شود .
 نماز بموقع صبح همچنین به جلوگیری از سکته های قلبی کمک می کند و فعالیت هرمونهای بدن و گردش خون را تنظیم می کند .

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

بی خبری از وضعيت محمد داوری پس از گذشت بیش از 2 ماه از برگزاری دادگاه وی




کمیته گزارشگران حقوق بشر - پس از گذشت بيش از دوماه از تشكيل دادگاه محمد داوری، عضو شورای مرکزی سازمان معلمان ایران و سردبیر سحام نیوز در شعبه 26 دادگاه انقلاب،‌ هنوز هيچ تصميم قضايی در خصوص پرونده وی اتخاذ نشده است.
برای این فعال صنفی - مدنی وثیقه 200 میلیون تومانی صادر شده اما او قادر به پرداخت این مبلغ نیست و همچنان پس از گذشت 5 ماه در بازداشت به سر می برد. وي معلم يكي از مدارس منطقه 11 تهران بوده و از زمان بازداشت قادر به حضور در كلاس درس نبوده و از اين بابت دچار مشكلات كاري و حتی اخراج به علت غيبت طولانی مدت خواهند شد.
از جمله اتهامات محمد داوری فعالیت تبلیغی علیه نظام، اجتماع و تبانی به قصد برهم زدن امنیت کشور و اخلال در نظم عمومی عنوان شده است. وكلاي وی، ژينوس شريف رازی و مينا جعفری هستند.
محمد داوری در روز 17 شهریورماه در پی حمله نیروهای امنیتی به دفتر شخصی مهدی كروبی و دفتر حزب اعتماد ملی با حكم جلب صادره از سوي دادستاني تهران بازداشت شد.
============================================== 
 قبلا برادر آقای داوری به " سخن معلم " گفته بود که به او فشار می آورند تا بگوید اشتباه کرده است و نیز او را مجبور به اعتراف کنند اما تاکنون موفق نشده اند .
اول آذرماه دادگاه ایشان برگزار شد ولي تاکنون ایشان در بلاتکلیفی به سر می برد و معلوم نیست این بلاتکلیفی تا کی ادامه خواهد یافت ...

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

امام آمد



آب زنید راه را هین که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
                                   

بازگشت امام خميني به میهن و آغاز دهه فجر



با گسترش قيام مردم و خروج شاه از ايران، شاپور بختيار به عنوان آخرين و تنها اميد رژيم پهلوي و سردمداران غربي پشتيبان این رژیم، به عنوان نخست وزير باقي مانده بود. در طرف مقابل تظاهرات مردم هر روز پر شورتر و مصمم‌تر مي‌شد و شعار استقلال،‌ آزادي، جمهوري اسلامي بعنوان اصلي ترين خواسته مردم در نهضت انقلابي به رهبري امام خميني مطرح مي‌شد. امام خميني كه شرط ورود خود را به كشور، خروج شاه، اعلام كرده بودند، با فرار شاه در 26 دي 1357، تصميم به بازگشت گرفتند. قرار بود اين رجعت تاريخي در روز پنجشنبه پنجم بهمن 1357 انجام گيرد اما بختيار، با بستن فرودگاه ها مانع از انجام اين امر شد. با انتشار خبر بسته شدن فرودگاهها، مردم خشمگين به خيابان ها ريخته و با تحصن و شعارهاي كوبنده، دولت بختيار را تحت فشار شديدي قرار دادند. در همين زمان رييس شوراي سلطنت، سيد جلال تهراني،‌ در پاريس ضمن استعفا خدمت امام، اعلام كرد كه شوراي سلطنت غير قانوني است. سرانجام، تحصن‌ها و تظاهرات عظيم مردم بختيار را مجبور كرد،‌ فرودگاه ها را باز كند. كاركنان اعتصابي تلويزيون اعلام كردند براي ضبط و پخش مستقيم مراسم آماده‌اند. فرودگاه مهرآباد آماده استقبال از پرواز انقلاب بود. روز 12 بهمن 1357، پرشكوه ترين استقبال تاريخي رقم خورد و هواپيماي ايرفرانس در حوالي ساعت 9 صبح در فرودگاه مهرآباد نشست و حضرت امام، با قلبي آرام و مطمئن پس از 15 سال هجرت، پا به خاك ميهن اسلامي گذاشتند. صدها خبرنگار و عكاس و فيلمبردار به ثبت اين رويداد تاريخي پرداختند. جمعيت استقبال كننده در طول 33 كيلومتر از فرودگاه امام تا بهشت زهرا كه مقصد بعدي امام بود. بين 4 تا 8 ميليون نفر تخمين زده مي‌شد. امام از فرودگاه مستقيما به بهشت زهرا رفتند و ضمن اداي احترام به شهداي انقلاب اسلامي، سخنراني تاريخي خود را در آنجا ايراد كردند. در اين سخنراني امام نخست وزیری شاپور بختیار را غیر قانونی اعلام کرده و فرمودند: «من به پشتيباني اين ملت دولت تعيين مي‌كنم.»‌ بدين ترتيب از ورود امام ده روز تاريخي که بعدها دهه فجر انقلاب اسلامی نام گرفت، سپري شد تا طومار رژيم پهلوي و 2500 سال استبداد شاهنشاهي براي هميشه در هم تنيده شود.

خاطرات ناطق نوری از ورود امام به میهن



امام داخل ماشین با دست تكان دادن به مردم اظهار محبت می‌كرد و به دنبال آن مردم بیشتر تحریك می‌شدند. آقای رفیق دوست می‌گفت كه در آن هنگام امام می‌خواست از ماشین پیاده بشود. ولی من قفل مركزی ماشین را زده بودم هر چه امام تلاش می‌كرد در ماشین را باز كند، نمی‌توانست . هجوم جمعیت باعث نگرانی من شده بود ...
اختلاف بر سر نحوه‌ی استقبال از امام


در نوفل لوشاتو برنامه‌ریزی كرده بودند كه اداره‌ی مراسم به دست مجاهدین خلق باشد و آن‌ها تریبون‌دار باشند و مادر رضایی و پدر ناصر صادق و حنیف‌نژاد نیز به امام خیرمقدم بگویند و صحبت كنند. وقتی از این برنامه خبردار شدیم در تلفن خانه ی مدرسه‌ی رفاه، آقای مطهری و كروبی و انواری و معادیخواه و بنده جمع شدیم. همه عصبانی بودیم كه اگر فردا این‌ها بهشت زهرا بیایند و تریبون دست این‌ها بیفتد چه می‌شود؟ آقای كروبی تلفن زد به احمد آقا در پاریس و با احمد‌آقا با عصبانیت صحبت كرد و نسبت به این كار اعتراض كرد و تلفن را با عصبانیت پرت كرد و قهر كرد. سپس آقای معادیخواه گوشی تلفن را برداشت و با حاج احمدآقا صحبت كرد. ایشان هم عصبانی شد و گوشی را زمین زد. توی این ها تنها كسی كه عصبانی نمی‌شد، بنده بودم. گوشی را برداشتم و یك خرده صحبت كردم كه اگر این‌ها بخواهند با آن سوابق و اعلان مواضع داخل زندانشان، اداره‌ی امور را بگیرند، دیگر نمی‌شود جلوی آن‌ها را گرفت. در همین لحظه، آقای مطهری فرمود: « تلفن را به من بده» ایشان تلفن را گفت و با عصبانیت (علامت عصبانیت مرحوم مطهری حركت زیاد سر ایشان بود) به حاج احمد آقا گفت: «آقای حاج احمد آقا این كه من می‌گویم ضبط كن و ببر به آقا بده». احمد آقا گویا به ایشان گفته بود ما داریم حركت می‌كنیم. امام هم راه افتاده و سوار ماشین شده است. مرحوم مطهری گفت:«من نمی‌دانم، این جمله‌ای را كه من می‌گویم را به امام بگو». احمد آقا گفت: «چیست؟» گفت:« به امام بگو مطهری می‌گوید اگر فردا شما بیایید و تریبون بهشت زهرا دست مجاهدین خلق باشد، من دیگر با شما كاری نخواهم داشت.» تا این جملات را شهید مطهری گفت، حاج احمد آقا جا خورد و ایشان خطاب به مرحوم مطهری گفت: «آقا هركاری شما كردید قبول است. فردا تریبون را خود شما اداره كنید». بعد از این ماجرا تمام بساط مجاهدین خلق را به هم ریختیم و تریبون ار از دست آنان گرفتیم و آقای بادامچیان و معادیخواه جزو گردانندگان تریبون شدند و‌ آقای مرتضایی فر هم قرار شد شعار بدهد. من جزو برنامه ی آنجا نبودم و بعدا در آن جا قرار گرفتم.
ورود امام
توزیع كارت استقبال بیشتر دست بچه‌های نهضت آزادی بود كه با روحانیت خوب نبودند. یك عدد كارت مثل همه‌ی مهمانان به من دادند. من هم صبح با ماشین پیكان آبی خود راه افتادم و جلوی بیمارستان امام خمینی آمدم كه جای پارك ماشین در آن‌جا نبود. ماشین را در كوچه‌ای داخل آن خیابانی كه منتهی به بیمارستان امام خمینی می‌شود، پارك كردم. با اتوبوس‌هایی كه تدارك دیده شده بود، مثل همه‌ی مردم به فرودگاه رفتم. در سالن فرودگاه ، هر قسمتی را برای اصناف و گروه‌های مختلف در نظر گرفته بودند. درست مثل نمایشگاه اقلیت‌های مذهبی، خانم‌ها، كارمندان دولت، روحانیت، اصناف هر كدام یك قسمت فرودگاه بودند. وقتی هواپیمای حامل امام در فرودگاه نشست، مرحوم مطهری از طرف جامعه‌ی روحانیت به عنوان خیرمقدم به امام، داخل هواپیما رفت. از باند فرودگاه تا سالن، امام را با یك بنزی آوردند. در عكس‌های مربوط به استقبال، آقای صباغیان دیده می‌شود. این آقایان همه جا را قبضه كرده بودند، لذا پریدم و تریبون را گرفتم و با بلندگو مردم را هدایت كردم تا امام بتواند صحبت كند و سپس گروه سرودی كه توسط آقای اكبری (1) آموزش دیده بودند در طبقه دوم سالن سرود خودشان را اجرا كردند.
بعد از پایان مراسم، وقتی امام خواست تا سوار بلیزر شود، دید یكی از این آقایان، نمی‌دانم یزدی یا صباغیان، داخل ماشین نشسته است. امام خطاب به او فرمود كه بفرمایید پایین. هوشیاری و دقت امام در مسایل، خیلی عجیب و غریب بود. آدم احساس می‌كرد كه امام قبلا یك دوره در عالم، رهبری كرده بودند و این دومین باری است كه رهبری می‌كند. امام به عنوان كسی كه چندین سال در خارج كشور در تبعید بوده، حالا به عنوان فاتح وارد كشور شده بود و همه‌ی هم و غم ایشان این بود كه چطور اوضاع را جمع و جور كند. این آقا به امام گفت: «ما باید مراسم را اداره كنیم». امام فرمود: «تشریف بیاورید پایین.» لذا امام جلوی بلیزر نشست و احمد آقا هم عقب و آقای رفیق‌دوست هم به عنوان راننده در كنار ایشان قرار گرفت تا عده‌ای نتوانند از قرار گرفتن كنار امام استفاده‌ی ابزاری و بهره‌برداری بكنند. امام كه حركت كردند،‌ دیدم وضعیت غیرعادی است لذا من هم سوار ماشین جیپ توانیر كه بی‌سیم هم د اشت شدم و به سمت ماشین امام حركت كردم. فاصله‌ی ما با ماشین امام یك ماشین بود و آن هم ماشین فیلمبرداری تلویزیون بود. جمعیت در طول مسیر مانند اقیانوس موج می‌زد. برنامه این بود كه امام بیاید جلوی دانشگاه آن‌جا سخنرانی كند و سپس ادامه‌ی مسیر بدهد. وقتی كه نزدیك دانشگاه شدند، دیدند اصلا سخنرانی و برنامه‌های سابق عملی نیست؛ بنابراین برنامه بهم ریخت. ماشین در اثر هجوم جمعیت جلوی دانشگاه، توقف زیادی كرد و خیلی معطل شدیم.

از بهشت زهرا تا بیمارستان امام خمینی (ره) به خیابان ولیعصر و امیریه كه آمدیم. مردم تمام خیابان‌ها را آب و جارو كرده و گل چیده بودند تااین كه به راه‌آهن رسیدیم. اطراف راه‌آهن را مرمد خیلی زیبا تزیین كرده بودند. واقعا اگر بگویم بعضی از جوانان از فردگاه تا بهشت‌زهرا دستشان به دستگیره‌ی ماشین امام بود و فریاد می‌كشیدند، حقیقت دارد. نزدیكی بهشت زهرا از طریق بی‌سیم سؤال كردیم كه جلو چه خبر است؟ خبردادند كه اوضاع خوب است بیایید جلو. معنای آن این بود كه صف درست شده، ماشین می‌تواند عبور كند. انتظامات كمیته‌ی استقبال هفتاد هزار نیروی انتظاماتی در منزل مرحوم پوراستاد (2) سازماندهی كرده بود. ماشین امام از در شرقی و رسمی وارد بهشت زهرا شد. يك خرده كه جلو آمدیم ماشین تلویزیون میان جمعیت گیر كرد. از ماشین پایین پریدم، دیدم اصلا ماشین امام د رمیان جمعیت دیده نمی‌شود. این همه نیرو كه كمیته‌ی استقبال سازماندهی كرده بودند، به كار نیامد. اصلا ماشینی در آن كار نبود. كوهی از آدم بود كه هم دیگر را هل می‌دادند.
امام داخل ماشین با دست تكان دادن به مردم اظهار محبت می‌كرد و به دنبال آن مردم بیشتر تحریك می‌شدند. آقای رفیق دوست می‌گفت كه در آن هنگام امام می‌خواست از ماشین پیاده بشود. ولی من قفل مركزی ماشین را زده بودم هر چه امام تلاش می‌كرد در ماشین را باز كند، نمی‌توانست . هجوم جمعیت باعث نگرانی من شده بود تا این كه شما را روی كاپوت ماشین دیدم و پس از آن مقداری خیالم راحت شد.
در نتیجه فشار جمعیت، ماشین امام خراب شده بود. استارت نمی‌خورد، جوش آورده بود. این ماشین شده بود یك تكه آهن قراضه و نمی‌شد ماشین را هل داد. اصلا یك سناریوی عجیبی بود . یك وقت دیدیم یك هلی‌كوپتر آمد و نزدیك ما نشست. چون در كمیته‌ی استقبال بحث آماده كردن هلی‌كوپتر مطرح بود لذا من منتظر بودم كه هلی‌كوپتر بیاید و در واقع هلی كوپتر جزو برنامه بود . فاصله‌ی ماشین امام تا هلی‌كوپتر حدود 100 متر بود. شاید یكساعت و نیم طول كشید تا با هل دادن، ماشین حامل امام به نزدیك هلی‌كوپتر رسید. علت آن هم این بود كه به پشت سری‌ها داد می‌زدیم كه به جلو هل بدهند جلویی‌ها هم به عقب هل می‌دادند. در نتیجه ماشین جای اولش بود. آقای محمدرضا طالقانی (3) از كشتی‌گیران خوب در این موقع آن جا بود. او خیلی كمك كرد تا از این مخمصه نجات پیدا كردیم.
نكته‌ی جالب این بود كه من روی بلیزر بودم و پروانه‌ی هلی‌كوپتر هم كار می‌كرد. هیچ حواسم نبود كه ممكن است هلی‌كوپتر سرم را ببرد. به هرحال ماشین امام به نحوی در كنار هلی‌كوپتر، در سمت راننده بغل هلی‌كوپتر واقع شد. آقای رفیق دوست در را كه باز كرد در اثر ضربه‌ای كه خورد بی‌هوش شد. او را بردند و بنده تا مدتی آقای رفیق دوست را ندیدم. امام هم طرف شاگرد نشسته بود و نمی شد كه پیاده بشود لذا پریدم داخل هلی‌كوپتر، دست امام را گرفتم و از پشت فرمان همین طوری امام را كشیدم به داخل هلی‌كوپتر و گفتم: «ببخشید آقا چاره‌ای دیگر نیست». احمد آقا هم پرید داخل هلی‌كوپتر. از خصوصیات ایشان این بود كه در هیچ شرایطی امام را تنها نمی‌گذاشت آقای محمدرضا طالقانی هم سوار شد. جمعیت هم ریختند كه سوار شوند كه نگذاشتیم. خلبان هم سرگرد سیدین از نیروی هوایی بود. نه ما او را می‌شناختیم نه او ما را می‌شناخت. به این دلیل كه هلی‌كوپتر جزو برنامه بوده است مطمئن بودیم.
هلی‌كوپتر می‌خواست بپرد، اما مردم به آن آویزان شده بودند. وضعیت خیلی خطرناك بود خلبان گفت: «ممكن است هلی‌كوپتر منفجر بشود، نمی توانم بپرم. امام مگر می‌شود بگویی مردم آویزان نشوید.» گفتم: «‌آقا ببین هر كاری كه خودت می‌خواهی بكن ما كه بلد نیستیم». خلاصه با زحمت هلی‌كوپتر پرید. امام و احمد آقا و آقای محمد طالقانی و بنده داخل‌ هلی‌كوپتر بودیم. بعد از این كه آمدیم روی آسمان، نمی‌دانستیم چه كار كنیم و برنامه‌ای هم نداشتیم. خلبان یك دوری بالای قطعه‌ی 17 جایگاه سخنرانی زد و گفت: «خیلی شلوغ است، نمی‌شود بنیشینیم. می‌شود به مدرسه‌ی رفاه برویم.» گفتم: «آقا امام اصلا از فرانسه به خاطر شهدای 17 شهریور این جا را انتخاب كرده، حالا تو می‌گویی نمی‌توانم بنشینم برویم رفاه! چاره‌ای دیگر نیست باید بنشینی». چند بار دور زد و مردم هم نگاه می‌كردند و نمی‌دانستند كه چه كسی داخل هلی‌كوپتر است.
سرانجام هلی‌كوپتر در محوطه‌ای باز نشست. به امام عرض كردم: « شما پیاده نشوید.» خودم پیاده شدم؛ در حالیكه نه عمامه داشتم و نه عبا. نیروهای انتظامات ریختند و گفتند كه آقای ناطق جریان چیست؟ گفتم:« یك جو غیرت می‌خواهم غیرت به خرج بدهید. دست‌هایتان را به هم بدهید تا به شما بگویم كه جریان چیست.» در همین لحظه در هلی‌كوپتر باز شد. یك دفعه مردم حضرت امام را دیدند و ریختند كه شلوغ كنند، لذا از مسیری كه تعیین شده بود امام را نبردم. از زیر یك داربستی رفتیم و به جایی رسیدیم كه باید خم می‌شدیم لذا به امام عرض كردم:« آقا خم شوید باید از زیر برویم چاره‌ای نداریم.» موقع ورود امام (ره) به جایگاه، مشكل خاصی نداشتیم، امام در جایگاه قرار گرفت، مرحوم شهید مطهری یك سخنرانی كوتاهی كرد. امانی، پسر شهید امانی، به عنوان فرزند شهید، برنامه‌ای اجرا كرد و حضرت امام سخنرانی تاریخی خود را شروع كرد. من هم بدون عمامه و عبا تلاش می‌كردم تا مردم ساكت شوند. حتی احمد آقا گفت:«بدون عمامه و عبا بغل دست امام هستی بد است». گفتم:«مرد حسابی در این كشمكش از كجا عمامه و عبا پیدا كنم.» آقایان مرحوم شهید صدوقی، مرحوم شهید مفتح، شهید دانش منفرد و آقای معادیخواه و بادامچیان و حمیدزاده و انواری در جایگاه حضور داشتند. سخنرانی امام كه تمام شد به آقایان گفتم: «یك دالان درست كنید تا به طرف هلی‌كوپتر برویم.» هنوز به هلی‌كوپتر نرسیده بودیم كه هلی‌كوپتر بلند شد، این جا نه راه پیش داشتیم و نه راه پس. در اثر كثرت جمعیت به جایگاه هم نمی‌توانستیم برگردیم. به قول معروف جنگ مغلوبه شد، هر كس زورش بیشتر بود دیگری را پرت می‌كرد. آقایان مفتح و انواری حالشان بد شد و افتادند. من و حاج احمد آقا ماندیم. پهلوانان زیادی آن جا بودند، هر كدامشان عبای امام را می‌گرفتند و به سمت خودشان می‌كشیدند. عمامه‌ی امام ا زسرش افتاد. یك عكس قشنگی از امام از این جا گرفته شد كه چشم‌های امام به طرف آسمان است و بنده می‌فهمم كه امام دیگر تسلیم حق و تن به قضای الهی داده بود. آقای رفیق دوست می‌گفت كه در طی مسیر فرودگاه تا بهشت زهرا د راثر ازدحام جمعیت خیلی نگران امام شدم. امام فرمود: «نگران نباش هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌دهد». در این لحظات حساس از بس كه مردم را هل می‌دادم مچ‌های دستم ا زكار افتاد و یقین حاصل كردم كه امام زیر پای جمعیت از دنیا می‌رود و مأیوسانه فریاد می‌كشیدم:« رها كنید، امام را كشتید». كار از دست همه خارج شده بود. یك وقت دیدم امام به جایگاه برگشت. هنوز برایم مبهم است كه در این شلوغی چطور شد كه ایشان به جایگاه بازگشت. واقعا عنایت خدا و دست غیب ایشان را از داخل جمعیت برداشت و در جایگاه گذاشت‌!‌ خودم را به جایگاه رساندم. دیدم امام نشسته و در اثر خستگی عبایش را روی سرش كشیده و بی‌حال سرش را به طرف پایین برده شاید 20 دقیقه امام دراین حالت بود، حالا ماندیم چه كار كنیم. یك آمبولانس مربوط به شركت نفت ری آن جا بود. گفتیم: «آمبولانس را بیاورید دم جایگاه» عقب آمبولانس سمت جایگاه واقع شد. احمد آقا دست امام را گرفت و سوار آمبولانس شدند. باز هم عبای امام گیر كرد عبا را كشیدم و گفتم: «آقا عبا نمی‌خواهید». عبای امام را زیر بغلم گرفتم و خیلی سریع بغل راننده نشستم و گفتم: «برو» گفت: «كجا؟» گفتم: « از بهشت زهرا بیرون برو.» كمك ماشین را زد و از پستی و بلندی سنگ‌های قبر ماشین حركت كرد و آژیر می‌كشید و از بلندگوی آمبولانس می‌گفتم: «بروید كنار حال یكی ا زعلما به هم خورده ، باید او را به بیمارستان برسانیم». اگر می‌فهمیدند امام داخل آمبولانس است، آمبولانس را تكه تكه می‌كردند.
از بهشت زهرا كه بیرون آمدیم بدنه‌ی ماشین از بس كه به این نرده و سنگ‌ها خورده بود له شده بود. یك مقداری كه به سمت تهران آمدیم، هلی‌كوپتر از بالا آمبولانس را دیده بود و در یك فرعی كه واقعا گل بود نشست، ماهم با آمبولانس خودمان را به هلی كوپتر رساندیم. مجددا جمعیت به ما هجوم آورد؛ ولی با زحمت توانستیم امام را سوار هلی كوپتر كنیم. درحین حركت می‌گفتیم، كجا برویم؟ و احمد آقا گفت:«برویم جماران». چون جماران نزدیك كوه بود و درخت زیاد داشت، هلی كوپتر نمی‌توانست بنشیند. خلبان برگشت با یك شوقی گفت: «آقا برویم نیروی هوایی». گفتم «می‌خواهی ما را داخل لانه‌ی زنبور ببری». گفت:«پس كجا برویم؟» یك دفعه به ذهنم زد، صبح كه آمدم ماشین را نزدیك بیمارستان امام خمینی پارك كردم و حالا از آسمان پایین بیایم و در زمین تصمیم بگیریم كه كجا برویم.
به خلبان گفتم:« جناب سرگرد می‌توانی بیمارستان هزار تخت خوابی بروی؟» گفت: «هر جا بگویی پایین می‌روم.» گفتم:«پس برویم بیمارستان» خلبان گفت:«اتفاقا این بیمارستان به اسم خود آقاست» (4)

فرودگاه در بیمارستان امام خمینی هلی‌كوپتر در محوطه‌ی بیمارستان نشست. در اثر صدای تق تق هلی‌كوپتر تمام پزشك‌ها و پرستارها بیرون دویدند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. تصور می‌كردند درگیری و كشتاری شده و عده‌ای را آورده‌اند. وقتی پیاده شدم پزشكان می‌پرسیدند: « چه اتفاقی افتاده است؟» من سریعا درخواست آمبولانس كردم. یكی از پزشكان گفت: « این جا بیمارستان است آمبولانس برای چه می‌خواهی؟ « گفتم : «خیر نمی‌شود بیمار ما این جا باشد، باید او را را ببریم.» آقایان رفتند یك برانكارد آوردند من آن را پرت كردم و گفتم: «ما آمبولانس می‌خواهیم، شما برانكارد می‌آورید؟ پزشكی به نام دكتر صدیقی گفت:« آقا من یك ماشین پژو دارم، بیاوریم ؟« گفتم:« بیاور.» ایشان ماشین را آورد نزدیك هلی‌كوپتر در هلی كوپتر را كه باز كردیم. تا پرستارها و پزشكان امام را دیدند همه فریاد كشیدند و با هجوم آن‌ها بساط ما به هم ریخت. خانمی دست امام را گرفته بود و می‌كشید و گریه می‌كرد. با زحمت خانم را جدا كردیم. امام و احمد آقا و آقای محمد طالقانی سوار شدند و ماشین حركت كرد. من خودم را روی سقف پرت كردم و ماشین تند می‌رفت. گفتم:« آقا این قدر تند نروید.» احمد آقا كه فكر می‌كرد جا مانده‌ام، گفت: «تو هستی؟!» گفتم: «پس چه؟ من كه رها نمی‌كنم.» راننده ماشین را نگه داشت و سوار شدم. پس از مدتی رسیدیم به بن‌بستی كه صبح ماشینم را پارك كرده بودم. از آقای دكتر عذرخواهی و تشكر كردیم. امام را سوار ماشین پیكانم كردم. دیگر خودم راننده بودم و احمد آقا هم پهلوی من نشست. سه نفری در خیابان‌های تهران راه افتادیم. همه جا خلوت بود، چون همه در بهشت زهرا دنبال امام بودند؛ اما امام داخل پیكان در خیابان‌های خلوت تهران بود. احمد آقا گفت:«برویم جماران». امام فرمود: «خیر» عرض كردم: «آقا برویم منزل ما». فرمود: «خیر» سؤال كردیم:«پس كجا برویم؟» امام فرمود: «منزل آقای كشاورز» من قبلا یك منبری برای این خانواده رفته بودم و معروف بود كه این ها را فامیل‌های امام هستند. آدرس منزل ایشان را نیز نداشتیم. فقط احمد آقا می‌دانست كه در جاده قدیم شمیران و خیابان اندیشه زندگی می‌كند. به جاده قدیم شمیران جلوی سینمای صحرا آمدیم. ماشین را كنار زدم. امام هم داخل ماشین بودند. احمد آقا دنبال آدرس منزل كشاورز رفت. بالاخره پرسان پرسان جلوی منزل آقای كشاورز در خیابان اندیشه آمدیم. احمد آقا گفت: « همین خانه است». در منزل را زدیم، پیرزنی در را باز كرد، پیرزن اصلا داشت كه سكته می‌كرد و باورش نمی‌شد خواب می‌بیند یا بیدار است و قصه چیست؟
وارد منزل شدیم. امام داخل آشپزخانه رفت و جویای احوال تمام فامیل‌ها بود. از شدت خستگی زیر چشم‌های امام كبود شده بود. ما نمازظهر و عصر را با امام به جماعت خواندیم. یك غذای ساده‌ای این پیرزن آورد. در موقع غذا خوردن امام برگشت به احمد آقا گفت: «این آقای ناطق فامیل ماست.» احمد آقا گفت: «چه فامیلی؟» امام گفت: «ایشان داماد آقای رسولی است.» (5) حواسش خیلی جمع بود كه پس از چند سال تبعید می‌دانست چه كسی با كی ازدواج كرده است.
پس از صرف غذا امام فرمودند: «یك عبایی برای من پیدا كنید.» لذا من رفتم جماران منزل آقای امام جمارانی و سه عبا گرفتم؛ یكی برای خودم، یكی برای احمد آقا و یكی هم برای امام آوردم. جالب این جاست كه همه‌ی اقایان علما و اعضای كمیته‌ی استقبال امام را گم كرده بودند و خیلی نگران بودند كه امام را با هلی‌كوپتر كجا برده‌اند. نگران بود كه رژیم آقا را برده باشد. هیمن نهضت آزادی‌ها از طریق دولت پیگیری كرده بودند. ساواك جواب داده بودند كه بیمارستان هزار تخت خوابی و سوار شدن ایشان بر یك پژوی نقره‌ای را خبر داریم ، اما بعد رد آن‌ها را گم كرده‌ایم. این خیلی عجیب است كه ساواك هم رد ما را گم كرده بود، لذا احمد آقا به كمیته‌ی استقبال تلفن زد و گفت:«حسین آقا را بگویید بیاید تلفن را بردارد.» حسین آقا نیز آمده بود و احمد اقا از خوف این كه ممكن است تلفن در كنترل ساواك باشد، به حسین آقا گفت: «ما منزل كسی هستیم كه در بهشت زهرا بغل دست تو ایستاده بود.» احمد آقا آقای كشاورز را در بهشت زهرا بغل دست حسین آقا دیده بود. سه ربعی نگذشته بود كه آقای پسندیده هم آمد. من هم در اثر خستگی و فشارهای زیاد نزدیك غروب به منزل رفتم . شب ، مرحوم عراقی و دیگر آقایان هم آمده بودند و امام را از منزل آقای كشاورز به مدرسه ی رفاه بردند. فراموش نمی‌كنم مرحوم حاج احمد آقا بعد از فوت امام به من گفت: «آقای ناطق، شما هم در زمان ورود امام همراه ایشان بودید و در میان ازدحام جمعیت عمامه از سرتان افتاد، هم در فوت و دفن امام حضور داشتید و در این اينجا هم عمامه از سرتان افتاد.»



پاورقی 1ـ ایشان الان در ستاد نمازجمعه‌ی تهران مشغول فعالیت است.
2ـ مرحوم حاج اكبر پوراستاد از فداییان اسلام بودكه در سال‌های اخیر به رحمت خدا رفت . (راوی)
3ـ محمدرضا طالقانی در سال 1331 در خانواده‌ای مذهبی در تهران به دنیا آمد. وی از همان دوران كودكی به كشتی روی آورد و در دوران جوانی در مسابقات دای و بین‌المللی مقام قهرمانی آورد. وی هم زمان با اوج‌گیری مبارزات اسلامی مردم ایران مسابقات بین‌المللی جام آریامهر را در تهران به هم ریخت. سپس تحت تعقیب و مراقبت‌ ساواك قرار گرفت و چندین روز به زندان افتاد. ایشان از همان لحظات اول ورود حضرت امام (ره) به ایران به عنوان محافظ امام (ره) معروف شد. وی هم اكنون رییس فدراسیون كشتی جمهوری اسلامی است. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی ، خاطرات محمدرضا طالقانی، جلسه‌ی اول
4ـ در آستانه‌ی پیروزی انقلاب بیمارستان هزار تخت‌خوابی به بیمارستان امام خمینی تغییر نام یافت.
5ـ به دلیل این كه پدر آقای رسولی محلاتی سابقه‌ی دوستی دیرینه با حضرت امام داشند؛ لذا ایشان را فامیل می‌دانستند (راوی)
منبع : سايت مركز اسناد انقلاب اسلامي

بیانات امام خمینی در فرودگاه مهرآباد



من از عواطف طبقات مختلف ملت تشكر می كنم. عواطف ملت ایران به دوش من بارگرانی است كه نمی توانم جبران كنم... ما باید از همه طبقات ملت تشكر كنیم كه این پیروزی تا اینجا به واسطه وحدت كلمه بوده است، وحدت كلمه مسلمین، همه، وحدت كلمه اقلیت مذهبی با مسلمین، وحدت دانشگاه و مدرسه علمی، وحدت طبقه روحانی و جناح سیاسی. باید ما همه این رمز را بفهمیم كه وحدت كلمه رمز پیروزی است و این رمز پیروزی را از دست ندهیم...




 بسم الله الرحمن الرحیم

من از عواطف طبقات مختلف ملت تشكر می كنم. عواطف ملت ایران به دوش من بارگرانی است كه نمی توانم جبران كنم. من از طبقه روحانیون كه در این قضایای گذشته جانفشانی كردند، تحمل زحمات كردند، از طبقه دانشجویان كه در این مسائل مصائب دیدند، از طبقه بازرگانان و كسبه كه در زحمت واقع شدند، از جوانان بازار و دانشگاه و مدارس علمی كه در این مسائل خون دادند، از اساتید دانشگاه، از دادگستری، قضات دادگستری، وكلای دادگستری از همه طبقات، از كارمندان، از كارگران، از دهقانان، از همه طبقات ملت تشكر می كنم. آن زحمت های فوق العاده شماست كه با وحدت كلمه پیروز شدید، البته در قدم اول. پیروزی شما یك قدم است الان و آن اینكه خائن اصلی را كه محمدرضا نام دارد، از صحنه كنار زده اید. گرچه گفته می شود كه در خارج از كشور به دست و پا افتاده است و حالا كه ارباب ها هم دست رد بر سینه او زده اند و او را راه نمی دهند حالا متوسل شده به بعضی هم جنس های خودش شاید بتواند باز راهی پیدا كند و این یك خیال خامی است كه بعد از پنجاه سال خیانتهای این سلسله و بعد از سی و چند سال جنایات و خیانات این شخص خائن به این مملكت كه مملكت ما را به عقب راند، مملكت ما را فرهنگش را فرهنگ استثماری كرد، زراعتش را به باد فنا داد، خزائنش را به باد فنا داد، مملكت را ویران كرد، جندی او و ارتش او را تابع ارتش غیر كرد، تابع مستشاران غیر كرد و اینها تاسفاتی است كه ما داریم و ملت ما دارند. ما پیروزی مان وقتی است كه دست این اجانب از مملكت مان كوتاه شود و تمام ریشه های رژیم سلطنتی از این مرز و بوم بیرون برود و همه رانده بشوند و این كارها و چیزهائی كه اخیرا واقع می شود و دست و پا می زنند عمال اجانب كه یا شاه را برگردانند یعنی شاه سابق و یا رژیم دیگری و یا رژیم سلطنتی را حفظ كنند، این مطلب را باید بدانند كه گذشته است مطلب و اینطور مسائل را كه شما پیش می آورید دست و پایی بیش نیست و اگر چنانچه تسلیم ملت نشوید، ملت، شما را به جای خودش می نشاند. ما باید از همه طبقات ملت تشكر كنیم كه این پیروزی تا اینجا به واسطه وحدت كلمه بوده است، وحدت كلمه مسلمین، همه، وحدت كلمه اقلیت مذهبی با مسلمین، وحدت دانشگاه و مدرسه علمی، وحدت طبقه روحانی و جناح سیاسی. باید ما همه این رمز را بفهمیم كه وحدت كلمه رمز پیروزی است و این رمز پیروزی را از دست ندهیم و خدای نخواسته شیاطین بین صفوف شما تفرقه نیندازند. من از همه شما تشكر می كنم و از خدای تبارك و تعالی سلامت و عزت همه شما را طالب و از خدای تبارك و تعالی قطع دست اجانب و ایادی بسته به آنها را خواهان هستم.

متن کامل بیانات امام خمینی در بهشت زهرا به همراه فایل صوتی



من دولت تعیین می كنم، من تو دهن این دولت می زنم، من دولت تعیین می كنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می كنم، من به واسطه اینكه ملت مرا قبول دارد (تكبیر حضار) این آقا كه خودش هم خودش را قبول ندارد، رفقایش هم قبولش ندارند، ملت هم قبولش ندارد، ارتش هم قبولش ندارد، فقط آمریكا از این پشتیبانی كرده و فرستاده به ارتش دستور داده كه از او پشتیبانی بكنید، انگلیس هم از این پشتیبانی كرده و گفته است كه باید از این پشتیبانی بكنید.
 بسم الله الرحمن الرحیم

ما در این مدت مصیبت ها دیده ایم، مصیبت های بسیار بزرگ و بعضی پیروزها حاصل شد كه البته آن هم بزرگ بوده، مصیبت های زن های جوان مرده، مردهای اولاد از دست داده، طفل های پدر از دست داده.
من وقتی چشمم به بعضی از اینها كه اولاد خودشان را از دست داده اند می افتد، سنگینی در دوشم پیدا می شود كه نمی توانم تاب بیاورم. من نمی توانم از عهده این خسارات كه بر ملت ما وارد شده است برآیم، من نمی توانم تشكر از این ملت بكنم كه همه چیز خودش را در راه خدا داد، خدای تبارك و تعالی باید به آنها اجر عنایت فرماید.
من به مادرهای فرزند از دست داده تسلیت عرض می كنم و در غم آنها شریك هستم. من به پدرهای جوان داده، من به آنها تسلیت عرض می كنم. من به جوان هائی كه پدرانشان را در این مدت از دست داده اند تسلیت عرض می كنم.

خوب، ما حساب بكنیم كه این مصیبت ها برای چه به این ملت وارد شد، مگر این ملت چه می گفت و چه می گوید كه از آنوقتی كه صدای ملت در آمده است تا حالا قتل و ظلم و غارت و همه اینها ادامه دارد. ملت ما چه می گفتند كه مستحق این عقوبات شدند ملت ما یك مطلبش این بود كه این سلطنت پهلوی از اول كه پایه گذاری شد برخلاف قوانین بود. آنهائی كه در سن من هستند، می دانند و دیده اند كه مجلس موسسان كه تاسیس شد، با سرنیزه تاسیس شد، ملت هیچ دخالت نداشت در مجلس موسسان، مجلس موسسان را با زور سرنیزه تاسیس كردند و با زور، وكلای آن را وادار كردند به اینكه به رضاشاه رای سلطنت بدهند. پس این سلطنت از اول یك امر باطلی بود، بلكه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینكه ما فرض می كنیم كه یك ملتی تمامشان رای داند كه یك نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینكه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لكن اگر چنانچه یك ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینكه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می كند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است. ما در زمان سابق، فرض بفرمائید كه زمان اول قاجاریه نبودیم، اگر فرض كنیم كه سلطنت قاجاریه به واسطه یك رفراندمی تحقق پیدا كرد و همه ملت هم ما فرض كنیم كه رای مثبت دادند، اما رای مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطینی كه بعدها می آیند. در زمانی كه ما بودیم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هیچ یك از ما زمان آقامحمدخان را ادراك نكرده، آن اجداد ما كه رای دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رای دادند كه زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یك ملتی بوده، یك سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته ولی او اختیار ماها را نداشته است كه یك سلطانی را بر ما مسلط كند. ما فرض می كنیم كه این سلطنت پهلوی، اول كه تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس كردند و این اسباب این می شود كه - بر فرض اینكه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی كه در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر این جمعیتی كه الان بیشتر شان، بلكه الا بعض قلیلی از آنها ادارك آنوقت را نكرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین كنند؛ بنابر این سلطنت محمدرضا اولا كه چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیر قانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بكنیم كه قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند كه برای ما سرنوشت معین كنند هر كسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی كه درصد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یك ملتی را كه بعدها وجود پیدا كنند، آنها تعیین بكنند؟ این هم یك دلیل كه سلطنت محمدرضا سلطنت قانونی نیست. علاوه بر این، این سلطنتی كه در آنوقت درست كرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض كنیم كه صحیح بوده است، این ملتی كه سرنوشت خودش با خودش باید باشد، در این زمان می گوید كه ما نمی خواهیم این سلطان را. وقتی كه اینها رای دادند به اینكه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژیم سلطنتی را نمی خواهیم، سرنوشت اینها با خودشان است. این هم یك راه است از برای اینكه سلطنت او باطل است.

حالا می آئیم سراغ دولت هائی كه ناشی شده از سلطنت محمدرضا و مجلس هائی كه ما داریم. در تمام طول مشروطیت الا بعضی از زمان ها آن هم نسبت به بعض از وكلا، مردم دخالت نداشتند در تعیین وكلا. شما الان اطلاع دارید كه در این مجلسی كه حالا هست، چه مجلس شورا و چه مجلس سنا و شما ملت ایران هستید، شما ملتی هستید كه در تهران سكنی دارید، من از شما مردم تهران سوال می كنم كه آیا این وكلائی كه در مجلس هستند، چه در مجلس سنا و چه در مجلس شورا شما اطلاع داشتید كه اینها را خودتان تعیین كنید اكثر این مردم می شناسند این افرادی را كه به عنوان مجلس و به عنوان وكیل مجلس سنا یا مجلس شورا در مجلس هستند یا این هم با زور تعیین شده بدون اطلاع مردم. مجلسی كه بدون اطلاع مردم است و بدون رضایت مردم است، این مجلس، مجلس غیرقانونی است. بنابر این اینهائی كه در مجلس نشسته اند و مال ملت را گرفته اند به عنوان اینكه حقوق هر فرض كنید كه وكیلی اینقدر است، این حقوق را حق نداشتند بگیرند و ضامن هستند. آنهائی هم كه در مجلس سنا هستند، آن ها هم حق نداشتند و ضامن هستند. و اما دولتی كه ناشی می شود از یك شاهی كه خودش و پدرش غیر قانونی است، خودش علاوه بر او غیرقانونی است، وكلائی كه تعیین كرده است غیرقانونی است، دولتی كه از همچو مجلسی و همچو سلطانی انشا بشود، این دولت غیرقانونی است. این ملت حرفی را كه داشتند در زمان محمدرضاخان می گفتند كه این سلطنت را ما نمی خواهیم و سرنوشت ما با خود ماست. در حالا هم می گویند كه ما این وكلا را غیرقانونی می دانیم، این مجلس سنا را غیرقانونی می دانیم، این دولت را غیرقانونی می دانیم. آیا كسی كه خودش از ناحیه مجلس، از ناحیه مجلس سنا، از ناحیه شاه منصوب است و همه آنها غیر قانونی هستند، می شود كه قانونی باشد ما می گوئیم كه شما غیر قانونی هستید باید بروید. ما اعلام می كنیم كه دولتی كه به اسم دولت قانونی خودش را معرفی می كند، حتی خودش قبول ندارد كه قانونی است، خودش تا چند سال پیش از این، تا آنوقتی كه دستش نیامده بود این وزارت، قبول داشت كه غیرقانونی است، حالا چه شده است كه می گوید من قانونی هستم این مجلس غیرقانونی است، از خود وكلا بپرسید كه آیا شما را ملت تعیین كرده است هر كدام ادعا كردند كه ملت تعیین كرده است، ما دستشان را می دهیم دست یك نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابیه اش، در حوزه انتخابیه اش از مردم سوال می كنیم كه این آقا آیا وكیل شما هست، شما او را تعیین كردید حتما بدانید كه جواب آنها نفی است. بنابر این آیا یك ملتی كه فریاد می كند كه ما این دولت مان، این شاه مان، این مجلس مان برخلاف قوانین است و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است كه سرنوشت مان دست خودمان باشد، آیا حق این ملت این است كه یك قبرستان شهید برای ما درست بكنند، در تهران، یك قبرستان هم در جاهای دیگر

من باید عرض كنم كه محمد رضای پهلوی، این خائن خبیث برای ما رفت، فرار كرد و همه چیز ما را به باد داد. مملكت ما را خراب كرد، قبرستان های ما را آباد كرد. مملكت ما را از ناحیه اقتصاد خراب كرد. تمام اقتصاد ما الان خراب است و از هم ریخته است كه اگر چنانچه بخواهیم ما این اقتصاد را به حال اول برگردانیم، سال های طولانی با همت همه مردم، نه یك دولت این كار را می تواند بكند و نه یك قشر از اقشار مردم این كار را می توانند بكنند، تا تمام مردم دست به دست هم ندهند نمی توانند این به هم ریختگی اقتصاد را از بین ببرند. شما ملاحظه كنید، به اسم اینكه ما می خواهیم زراعت را، دهقان ها را دهقان كنیم، تا حالا رعیت بودند و ما می خواهیم حالا دهقانشان كنیم، اصلاحات ارضی درست كردند، اصلاحات ارضی شان بعد از این مدت طولانی به اینجا منتهی شد كه بكلی دهقانی از بین رفت، بكلی زراعت ما از بین رفت و الان شما در همه چیز محتاجید به خارج؛ یعنی محمدرضا این كار را كرد تا بازار درست كند از برای آمریكا و ما محتاج به او باشیم در اینكه گندم از او بیاوریم، برنج از او بیاوریم، همه چیز را، تخم مرغ از او بیاوریم یا از اسرائیل كه دست نشانده آمریكاست بیاوریم.
بنابراین كارهائی كه این آدم كرده به عنوان اصلاح، این كارها خودش افساد بوده است. قضیه اصلاحات ارضی یك لطمه ای بر مملكت ما وارد كرده است كه تا شاید بیست سال دیگر ما نتوانیم این را جبرانش بكنیم مگر همه ملت دست به هم بدهند و كمك كنند تا سال بگذرد و جبران بشود این معنا. فرهنگ ما را یك فرهنگ عقب نگه داشته درست كرده است، فرهنگ ما را این عقب نگه داشته به طوری كه جوان های ما تحصیلاتشان در اینجا تحصیلات تام و تمام نیست و باید بعد از اینكه یك مدتی در اینجا یك نیمه تحصیلی كردند آن هم با این مصیبت ها، آن هم با این چیزها، باید بروند در خارج تحصیل بكنند. ما پنجاه سال است، بیشتر از پنجاه سال است دانشگاه داریم و قریب سی و چند سال است كه این دانشگاه را داریم لكن چون خیانت شده است به ما، از این جهت رشد نكرده، رشد انسانی ندارد، تمام انسان ها و نیروی انسانی ما را از بین برده است این آدم.
این آدم به واسطه نوكری كه داشته، مراكز فحشا درست كرده، تلویزیونش مركز فحشاست، رادیویش بسیاریش فحشاست، مراكزی كه اجازه دادند برای اینكه باز باشد، مراكز فحشاست، اینها دست به دست هم دادند. در تهران مركز مشروب فروشی بیشتر از كتابفروشی است، مراكز فساد دیگر الی ماشائالله است. برای چه سینمای ما مركز فحشاست. ما با سینما مخالف نیستیم ما با مركز فحشا مخالفیم. ما با رادیو مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم. ما با تلویزیون مخالف نیستیم ما با آن چیزی كه در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، با آن مخالف هستیم. ما كی مخالفت كردیم با تجدد، با مراتب تجدد مظاهر تجدد وقتی كه از اروپا پایش را در شرق گذاشت خصوصا در ایران، مركز چیزی كه باید از آن استفاده تمدن بكنند ما را به توحش كشانده است. سینما یكی از مظاهر تمدن است كه باید در خدمت این مردم، در خدمت تربیت این مردم باشد و شما می دانید كه جوان های ما را اینها به تباهی كشیده اند و همین طور سایر این جاها. ما با اینها در این جهات مخالف هستیم. اینها به همه معنا خیانت كرده اند به مملكت ما.
و اما نفت ما، تمام نفت ما را به غیر دادند، به آمریكا و غیر از آمریكا دادند، آنی كه به آمریكا دادند عوض چه گرفتند عوض، اسلحه برای پایگاه درست كردن برای آقای آمریكا. ما، هم نفت دادیم و هم پایگاه برای آنها درست كردیم. آمریكا با این حیله كه این مرد هم دخالت داشت، با این حیله نفت را از ما برد و برای خودش در عوض پایگاه درست كرد یعنی اسلحه آورده اینجا كه ارتش ما نمی تواند این اسلحه را استعمال بكند، باید مستشارهای آنها باشند، باید كارشناس های آنها باشند. این هم از ناحیه نفت كه این نفت ما را اگر چند سال دیگر خدای نخواسته این عمر پیدا كرده بود، عمر سلطنتی پیدا كرده بود، مخازن نفت ما را تمام كرده بود، زراعت مان را هم كه تمام كرده، این ملت بكلی ساقط شده بود و باید عملگی كند برای اغیار. ما كه فریاد می كنیم از دست این، برای این است. خون های جوان های ما برای این جهات ریخته شده، برای اینكه آزادی می خواهیم ما. ما پنجاه سال است كه در اختناق بسر بردیم، نه مطبوعات داشتیم، نه رادیوی صحیح داشتیم، نه تلویزیون صحیح داشتیم، نه خطیب توانست حرف بزند، نه اهل منبر می توانستند حرف بزنند، نه امام جماعت می توانست آزاد كار خودش را ادامه بدهد، نه هیچ یك از اقشار ملت كارشان را می توانستند ادامه بدهند و در زمان ایشان هم همین اختناق به طریق بالاتر باقی است و باقی بود و الا هم باز نیمه حشاشه او كه باقی است، نیمه حشاشه این اختناقی هم باقی است. ما می گوئیم كه خود آن آدم، دولت آن آدم، مجلس آن آدم، تمام اینها غیر قانونی است واگر ادامه به این بدهند اینها مجرمند و باید محاكمه بشوند و ما آنها را محاكمه می كنیم.

من دولت تعیین می كنم، من تو دهن این دولت می زنم، من دولت تعیین می كنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می كنم، من به واسطه اینكه ملت مرا قبول دارد (تكبیر حضار) این آقا كه خودش هم خودش را قبول ندارد، رفقایش هم قبولش ندارند، ملت هم قبولش ندارد، ارتش هم قبولش ندارد، فقط آمریكا از این پشتیبانی كرده و فرستاده به ارتش دستور داده كه از او پشتیبانی بكنید، انگلیس هم از این پشتیبانی كرده و گفته است كه باید از این پشتیبانی بكنید. یك نفر آدمی كه نه ملت قبولش دارد نه هیچ یك از طبقات ملت از هر جا بگوئید قبولش ندارند، بله چند تا از اشرار را دارند كه می آورند توی خیابان ها، از خودشان هست این اشرار، فریاد هم می كنند، از این حرف ها هم می زنند لكن ملت این است، این ملت است (اشاره به حضار). می گوید كه در یك مملكت كه دو تا دولت نمی شود. خوب واضح است این، یك مملكت دو تا دولت ندارد لكن دولت غیرقانونی باید برود، تو غیرقانونی هستی، دولتی كه ما می گوئیم، دولتی است كه متكی به آرای ملت است، متكی به حكم خداست، تو باید یا خدا را انكار كنی یا ملت را. باید سرجایش بنشیند این آدم و یا اینكه به امر آمریكا و اینها وادار كند یك دسته ای از اشرار را این ملت را قتل عام كند.

ما تا هستیم نمی گذاریم اینها سلطه پیدا كنند، ما نمی گذاریم دوباره اعاده بشود آن حیثیت سابق و آن ظلم های سابق، ما نخواهیم گذشت كه محمدرضا برگردد، اینها می خواهند او را برگردانند، بیدار باشید. ای مردم! بیدار باشید، نقشه دارند می كشند، ستاد درست كرده مردیكه در آن جائی كه هست، روابط دارند درست می كنند، می خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی كه همه چیزمان اختناق در اختناق باشد و همه هستی ما به كام آمریكا برود. ما نخواهیم گذاشت، تا جان داریم نخواهیم گذاشت و من از خدای تبارك و تعالی سلامت همه شما را خواستار هستم و من عرض می كنم بر همه ما واجب است كه این نهضت را ادامه بدهیم تا آنوقتی كه اینها ساقط بشوند و ما به واسطه آرای مردم، مجلس سنا درست بكنیم و دولت اول را، دولت دائمی را (مقصود من از مجلس سنا مجلس موسسان بود، نه مجلس سنا. مجلس سنا اصلش یك حرف مزخرفی است، همیشه بوده.) تعیین بكنیم.

و من باید یك نصحیت به ارتش بكنم و یك تشكر از یكی از اركان ارتش، یك قشرهائی از ارتش. اما آن نصحیتی كه می كنم این است كه ما می خواهیم كه شما مستقل باشید، ماها داریم زحمت می كشیم، ماها خون دادیم، ماها جوان دادیم، ماها حیثیت و آبرو دادیم، مشایخ ما حبس رفتند، زجر كشیدند، می خواهیم كه ارتش ما مستقل باشد. آقای ارتشبد! شما نمی خواهید شما نمی خواهید مستقل باشید
آقای سرلشكر! شما نمی خواهید مستقل باشید، شما می خواهید نوكر باشید من به شما نصحیت می كنم كه بیائید در آغوش ملت، همان كه ملت می گوید بگوئید، ما باید مستقل باشیم، ملت می گوید ارتش باید مستقل باشد، ارتش نباید زیر فرمان مستشارهای آمریكا و اجنبی باشد، شما هم بیائید، ما برای خاطر شما این حرف را می زنیم، شما هم بیائید برای خاطر خودتان این حرف را بزنید، بگوئید (ما می خواهیم مستقل باشیم، ما نمی خواهیم این مستشارها باشند.) ما كه این حرف را می زنیم كه ارتش باید مستقل باشد، جزای ما این است كه بریزید توی خیابان خون جوان های ما را بریزید كه چرا می گوئید من باید مستقل باشم ما می خواهیم تو آقا باشی.
و اما تشكر می كنم از این قشرهائی كه متصل شدند به ملت، اینها آبروی خودشان را، آبروی كشورشان را، آبروی ملت شان را اینها حفظ كردند. این درجه دارها، همافرها، افسرهای نیروی هوائی، اینها همه مورد تشكر و تمجید ما هستند و همین طور آنهائی كه در اصفهان و در همدان و در سایر جاها، اینها تكلیف شرعی، ملی، كشوری خودشان را دانستند و به ملت ملحق شدند و پشتیبانی از نهضت اسلامی ملت را كردند ما از آنها تشكر می كنیم و به اینهائی كه متصل نشدند می گوئیم كه متصل بشوید به اینها، اسلام برای شما بهتر از كفر است، ملت برای شما بهتر از اجنبی است. ما برای شما می گوئیم این مطلب را، شما هم برای خودتان این كار را بكنید، رها بكنید این را، خیال نكنید كه اگر رها كردید ما می آئیم شما را به دار می زنیم. این چیزهائی است كه شماها یا كسان دیگر درست كرده اند والا این همافرها و این درجه دارها و این افسرها كه آمدند و متصل شدند، ما با كمال عزت و سعادت آنها را حفظ می كنیم و ما می خواهیم كه مملكت، مملكت قوی باشد، ما می خواهیم كه مملكت دارای یك نظام قدرتمند باشد، ما نمی خواهیم نظام را به هم بزنیم، ما می خواهیم نظام محفوظ باشد لكن نظام ناشی از ملت در خدمت ملت، نه نظامی كه دیگران سرپرستی اش را بكنند و دیگران فرمان به آن بدهند.


والسلام علیكم ورحمت الله وبركاته

جهت دریافت فایل صوتی بر روی لینک زیر کلیک کنید:
فایل صوتی سخنرانی امام خمینی در بهشت زهرا در روز 12 بهمن 1357
منبع : سايت مركز اسناد انقلاب اسلامي